مرا بغل کن"
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست
دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. 
زن پرسید: چه کار کنم؟
و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. 
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. 
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که
گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن"
چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که
در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد.
فاصله ابراز عشق دور نیست.
فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید





نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388
ساعت 15:11 موضوع |
لینک ثابت
ارزش........
ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.
To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.
ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.
To realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.
ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize
The value of four years:
Ask a graduate.
ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.
To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.
ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper..
ارزش يک ساعت را،
عاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.
ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.
To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.
To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.
براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.
To realize the value of a friend:
Lose one.
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
ساعت 10:38 موضوع |
لینک ثابت
از خدا خواستم !!
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه سی ام شهریور 1388
ساعت 15:6 موضوع |
لینک ثابت
داداشی
داداشي
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا میکرد.
به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.
آخر کلاس پیش من اومد و جزوهی جلسهی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
یک روز گذشت٬ سپس یک هفته٬ یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید٬ من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمیکرد٬ و من اینو میدونستم٬ قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد٬ با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی٬ با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونهی من گذاشت و آروم گفت: ـ تو بهترین داداشی دنیا هستی٬ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی٬ صندلی ساقدوش٬ توی کلیسا٬ اون دختر حالا داره ازدواج میکنه٬ من دیدم که * بله * رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم٬ اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: ـ تو اومدی؟ متشکرم.ـ
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده٬ فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند٬ یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه٬ دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:
ـتمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم٬ میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمیدونم...همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم
داره.ـ
ای کاش این کار رو کرده بودم.......... با خودم فکر میکردم و گریه می کردم
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
ساعت 13:29 موضوع |
لینک ثابت
قلب
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…





نوشته شده توسط زهرا در شنبه چهاردهم شهریور 1388
ساعت 14:11 موضوع |
لینک ثابت
تنهایی
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی که بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
نمیرسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من

نوشته شده توسط زهرا در شنبه هفتم شهریور 1388
ساعت 9:50 موضوع |
لینک ثابت
فلانی
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.
وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني
راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه دوم شهریور 1388
ساعت 15:22 موضوع |
لینک ثابت
از خدا پرسید
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم
با خود فکر کرد و فکر کرد
اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد
اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
نوشته شده توسط زهرا در شنبه دهم مرداد 1388
ساعت 13:9 موضوع |
لینک ثابت
اگر خداوند آرزويي را در دل تو انداخت , بدان كه توانايي رسيدن به آنرا در تو ديده است 


آنچه که هستی هدیه خداوند به توست وآنچه که می شوی هدیه تو به خداوند،پس بی نظیر باش!


اغلب فکر می کنیم
چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم
اما واقعیت این است که
چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم.

سرنوشت تصميم ميگيرد كه تو در زندگي با چه كسي ملاقات كني اما تنها قلب توست كه مي تواند تصميم بگيرد چه كسي در زندگي تو باقي ميماند.

بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو
بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ،
يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي
تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل

نوشته شده توسط زهرا در شنبه دهم مرداد 1388
ساعت 13:6 موضوع |
لینک ثابت
تولدت مبارک ...........
باور کن ماههاست زيباترين جملات را براي امروز کنارمي گذارم، امشب اما همه جملات فرار کرده اند، همينطور بي وزن و بي هوا آمدم بگويم
.
.
.
.
تولدت مبارک. 


نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه هجدهم تیر 1388
ساعت 15:46 موضوع |
لینک ثابت
روز پدر مبارک
بابا . . . جونمی ، عمرمی ، قلبمی . . . دوستت دارم و به شما افتخار میکنم .
امید که سایه شما تا ابد بر سر ما باشد

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه هفدهم تیر 1388
ساعت 14:54 موضوع |
لینک ثابت
مردها موجوداتی ناسپاس!!!!!!!!!!!!
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقي اين داستان
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،
ولي پريها................
مونث هستند !!!!!!!!
نوشته شده توسط زهرا در شنبه سیزدهم تیر 1388
ساعت 9:48 موضوع داستان |
لینک ثابت
قابل توجه افرادی که در چت آشنا میشن مخصوصا.................

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388
ساعت 13:30 موضوع عکس |
لینک ثابت
سلام تنها !!!!!!!!!!!
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته
تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم




نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه یازدهم تیر 1388
ساعت 10:55 موضوع |
لینک ثابت
تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند
اگه از دوران مجردی لذت نميبری ازدواج کن !!
اون وقت حتما از فکــــــــر کردن به دوران مجرديت لذت ميبری !
(( ضرب المثل چينی ))
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه هفدهم فروردین 1388
ساعت 9:43 موضوع |
لینک ثابت
هدیه های ولنتاین(روز عشق)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نهم بهمن 1387
ساعت 14:53 موضوع عکس |
لینک ثابت
جیگری که با شما حرف می زند !!!!!!

ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نهم بهمن 1387
ساعت 14:46 موضوع عکس |
لینک ثابت
تفاوت اعتماد به نفس در زن و مرد!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط زهرا در شنبه بیست و سوم آذر 1387
ساعت 14:47 موضوع عکس |
لینک ثابت
http://www.uplod.ir/download.php?file=382691
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387
ساعت 16:40 موضوع اطلاعات |
لینک ثابت
اختراع جدید برای خانومهای مجرد !!!!!!!!!!

نوشته شده توسط زهرا در شنبه هجدهم آبان 1387
ساعت 15:19 موضوع عکس |
لینک ثابت
سنجش شخصيت با چند سئوال ساده

ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا در شنبه هجدهم آبان 1387
ساعت 9:46 موضوع تست |
لینک ثابت
عشق........
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر
.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و
دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را
مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت
دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما
زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387
ساعت 8:59 موضوع عکس |
لینک ثابت
تنها بودم تو رسيدي گفتي ما بشيم بهتره ديگر تنها نبودم اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي يك روز
كه داشتم دنبالت ميگشتم به تنهاي ديگري رسيدم گفتم چرا تنهايي؟ گفت يارم نيومده يهو ب
ا خوشحالي بلند شد و گفت اومد وقتي برگشتم تو را ديدم

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 14:5 موضوع |
لینک ثابت
عکس و مصاحبه با یوزارسیف(مصطفی زمانی بازیگر نقش حضرت یوسف)

ادامه مطلب
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 13:5 موضوع |
لینک ثابت
عروسی پیرزن ها

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 12:52 موضوع عکس |
لینک ثابت
عروسي اجباري در روزعروسي ديدن داره( داماد ها نبينند)


نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 12:49 موضوع عکس |
لینک ثابت
خدا را دوست دارم چون همش آيديش روشنه ... خدا را دوست دارم چون به همه ي پي ام ها جواب مي ده ... خدا را دوست دارم چون حرفاي آدمو سند تو آل نمي كنه ... خدا را دوست دارم چون هيچ كس رو ايگنور نمي كنه 


خدا را شکر که تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در کنار من خوابيده است .
خدا را شکر که ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيکار نيستم .
خدا را شکر که بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع کنم . اين يعني در ميان دوستانم بوده ام .
خدا را شکر که لباس هايم کمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي کافي براي خوردن دارم .
خدا را شکر که در پايان روز از خستگي از پا مي افتم . اين يعني توان سخت کار کردن را دارم .
خدا را شکر که بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز کنم . اين يعني من خانه اي دارم .
خدا را شکر که در جايي دور جاي پارک پيدا کردم . اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .
خدا را شکر که سر و صداي همسايه ها را مي شنوم . اين يعني من توانائي شنيدن دارم .
خدا را شکر که اين همه شستني و اتو کردني دارم . اين يعني من لباسي براي پوشيدن دارم .
خد را شکر که هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم . اين يعني من هنوز زنده ام .
خد را شکر که گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني به ياد آورم که اغلب اوقات سالم هستم .
خدا را شکر که خريد هدايي سال نو جيبم را خالي مي کند . اين يعني عزيزاني دارم که مي توانم بريشان هديه بخرم .
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 9:51 موضوع |
لینک ثابت
دلم تنگه.
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 9:36 موضوع |
لینک ثابت
تقسیم....
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.
هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود.تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.او یک بسته بیسکوییت هم خرید.
او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در ارامش شروع به کتاب خواندن کرد.در کنارش هم یک بسته بیسکوییت بود..مردی هم در کنار او نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.
وقتی او نخستین بیسکوییت را به دهان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکوییت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت..پیش خودش فکر کرد بهتر است عصبانی نشوم..شاید اشتباه کرده ام..
ولی این ماجرا تکرار شد..هر بار که او یک بیسکوییت بر می داشت ان مرد هم همین کار را می کرد..این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوییت باقی مانده بود پیش خود فکر کرد:حالا ببینم این مرد بی ادب چه خواهد کرد؟
مرد اخرین بیسکوییت را نصف کرد و نصفش را خورد..
این دیگر خیلی پررویی می خواست!او حسابی عصبانی شده بود.
در این حین بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.ان زن کتابش را بست و وسایلش را جمع کرد و با نگاهی بسیار تندی که به مرد انداخت از انجا دور شد و به سمت دروازه ی اعلام شده رفت..
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه ی بیسکوییت انجاست..باز نشده و دست نخورده.
خیلی شرمنده شد..از خودش بدش امد..یادش رفته بود که بیسکوییتی را که خریده بود داخل ساکش گذاشته..
ان مرد بیسکوییت هایش را با او تقسیم کرده بود..بدون انکه عصبانی و اشفته باشد..
در صورتی که خودش ان موقع که فکر می کرد ان مرد از بیسکوییت هایش میخورد خیلی عصبانی شده بود..و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و معذرت خواهی نبود..
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
ساعت 9:31 موضوع داستان |
لینک ثابت